وحید پیام نور

مطالبی پیرامون اندیشه، اجتماع و هنر

لا نفرق بین أحد من رسله

بدین کمترین نهایت سپاسگزاری‌ام را اعلام می‌دارم؛ نسبت به کلیه سروران، عزیزان و دوستانی که با انواع روش‌های ارتباطی (حضوری و تلفنی و اینترنتی)، مراتب همدردی خویش را ابراز داشته و بنده‌ی حقیر را از قوت قلب خویش بهره‌مند ساخته‌اند. خدا را شاکرم که در این فراق، از صدقه‌سر دعای خیر دوستان، شکیبایی مضاعف داشتیم و تابعی محض بر اوامر حضرتش بودیم؛ اما در این میان، گلایه‌ای با بنده ماند. هرچند زمان و ساعت رفتن هیچ‌کس، دست خودش یا بستگانش نیست، اما شرمساری اعلام خبری بد، آن‌هم در ایام عید، همیشه با من خواهد ماند. 

سطری چند درباره‌ی جریان تیراندازی ...


چندی پیش، ماجرای تیراندازی در یکی از اتوبان‌های تهران، اتفاق افتاد. بین آقای محمود کریمی، از مداحان که جنجالی شد. راستش ناراحت شدم از اینکه کسی مثل آقای کریمی که رزمی‌کار قدرتمندی است، یا همراهان ایشان، دست به سلاح کمری ببرند. بالطبع، موضوع را گذاشتم زیر سبیل و به‌اصطلاح خودم را به خواب زدم. بدون تعارف، این عمل را حالا که خوب فکر می‌کنم به‌شدت محکوم می‌کنم!
اما بعد!
اولین بار است که در زندگی‌ام شنیدم جایی به نام خانه‌ی مداحان وجود دارد! اصلن فکر هم نمی‌کردم روزی خانه‌ای این‌چنین هم تأسیس بشود. بماند. این‌ها در حمایت از آقای کریمی، به گزارش خبرگزاری مهر، بیانیه‌ای داده‌اند. به شرح ذیل:

از کارگزاری تا کارگذاری!

پدرم سال‌هاست با بیماری قلبی دست‌وپنجه نرم می‌کند. در این سال‌ها به این باور رسیده‌ایم که پدر با دعای دوستان نفس می‌کشد وگرنه این وضعیت قلب که رگ‌های اصلی کلن مسدود شده‌اند و مویرگی بنا به هر دلیل فعال‌شده و با یک سکته‌ی سنگین که در پی آن قلب کمتر از 30 درصد توانش را دارد، از منظر علم پزشکی، علامت سؤال است؛ اما غرض، پس از التماس دعا، یک ماهی است که بیماری سر ناسازگاری گرفته و پدر با تمام غرور، هرازگاهی، اموراتی را به بنده محول می‌کند چراکه اگر بخواهد زیاد بنشیند یا کمی راه برود، دچار تورم پا می‌شود. خلاصه‌ی مطلب شده‌ایم کارپرداز پاره‌وقت پدر. به‌صورت میانگین دو ساعت اول هرروز کاری، پی کاره‌ای او می‌روم و بعد سراغ کاروبار خودم. امروز بنده خدایی پرسید:

بر مسند وعظ

بشری که حق اظهار عقیده و بیان فکر خود را نداشته باشد موجودی زنده محسوب نمی‌شود.
«شارل دو منتسکیو»


دو تن از دوستان، چندی است مهمان منطقه‌ای خوش آب‌وهوا شده‌اند. این دو دوست را خیلی وقت است می‌شناسم. سید مهدی موسوی را از دوران دانشجویی و فاطمه اختصاری را هم بیش از یک دهه است که می‌شناسم.
خدا حافظه‌ی تاریخی‌ی خوبی به این کمترین عنایت فرموده و روزهای گذشته را خوب به خاطر دارم. از روزهای مشهد که دوستان شاعر، مهدی را عنصری نامطلوب آمده از تهران می‌دانستند که دارد گند می‌زند به ادبیات و تا پیش از ورود بسیاری از دوستان دیگر به فیس‌بوک، انکار موسوی‌ها و اختصاری‌ها در پیش داشتند، به ناگهانی دوست‌های شفیق و رفیقانی صدیق شدند بر این دو و بسیاری دیگر. شکر خدا که همیشه رویه‌ی ثابت در رفاقت را پی گرفته‌ایم. برای بنده فرقی نمی‌کند مهدی‌ها و فاطمه‌ها کجا باشند. ایران، خارج، خارج ِ داخل! این‌ها شاعر هستند و شعر با رنج پیوند خورده است. آنچه مشخص است بالاخره روزی خلاصی خواهند داشت و به حتم شعرهایی خواهند آورد که شاید چند روزی در پستو بماند ولی روزی منتشر خواهد شد؛ اما در این بگیروببندها و موضع‌گیری‌های دوستان، مطالبی جلب‌توجه می‌کند. دوستانی که در محافل خصوصی، افرادی این‌چنین را نفی می‌کنند که «این‌ها جنگولک بازی درمی‌آورند»، عده‌ای را هم «حکومتی» و «شاعران درباری» می‌دانند، بدون اینکه بدانند چرا؛ چطور روی‌شان می‌شود حالا پیراهن بر تن بدرند و شیون و زاری کنند؟

آبروی مؤمن


بنده اهل تماشای تلویزیون، از هیچ نوعش نیستم و این را تقریبن همه می‌دانند. دیواری دارم که روی آن فیلم‌های موردعلاقه‌ام را تماشا می‌کنم. قضاوتی درباره‌ی امیرحسین مدرس ندارم. روی توئیترم، لینکی دیدم با این تیتر:
«سوءاستفاده امیرحسین مدرس از برنامه‌های مذهبی/حجاب سؤال‌برانگیز همسر وی/ تصاویر تأسف‌بار»

حماقت سرمایه‌داری تا کجا؟

چندی پیش، در صفحات وب می‌گشتم که به این خبر شگفت‌انگیز در سایت صدای روسیه به زبان فارسی رسیدم:

نقل به عینه:
شرکت استرالیایی فروش دستمال توالت طلایی به ارزش 1.3 میلیون دلار برای هر رول را آغاز کرد. این وسیله بهداشتی از فلزات گران‌بهای 22 عیار ساخته شده است. در توصیف این محصول آمده است که گران‌ترین رول دستمال توالت در جهان است.
شرکت Toilet Paper Man اطلاعیه‌ای در خصوص آغاز فروش رول‌های دستمال توالت از طلای خالص را اعلام کرد. این دستمال توالت سه لایه کاملاً با طلا آغشته شده است.

روز جهانی ریشه‌کنی فقر است، کاری بکنید


...
باید فقیر کشت
تا ریشه‌کن شود
این فقر خانه‌سوز

(از دفتر مفقوده‌ها، اشعار 1378)
امروز، روز جهانی غذاست. سومالی برایمان بندری می‌رقصد و ما با هیجان تمام دست می‌زنیم! فردا، 25 مهر، برابر با 17 اکتبر، روز جهانی «ریشه‌کنی فقر» است. همیشه حرف‌های قشنگ، راحت‌تر میان دهان می‌چرخد؛ اما سالی که مطرح می‌شود این است؛ آیا واقعن فقر قابل ریشه‌کنی است؟ همین فقر مادی را فقط می‌گویم، گور بابای فقر فرهنگی و سایر فقرهایی که سراغ آدم می‌آید! این سازمان‌های عریض و طویل بین‌المللی دارند چه کار می‌کنند در جهانی که هرروز فقیر در آن در درد خویش غرق‌تر می‌شود، سرتان را به سمت افریقا بچرخانید ببینید که فقیر یعنی آدم‌هایی که روی معادن سنگ‌های قیمتی راه می‌روند و در آن کار می‌کنند! فقیر یعنی کسی که در کشوری مستعمره زندگی می‌کند، حتی اگر میلیارد دلار پول نقد داشته باشد. فقیر یعنی کسی که در جهانی زندگی می‌کند که هنوز در آن استعمار و استثمار وجود دارد! فقیر یعنی من و تو که هرروز برای چیزهایی می‌جنگیم که خود نداریمشان!
فقر روز جهانی ریشه‌کنی فقر فقیر امپریالیزم

مقدمه‌ای در مقام مؤخره

تاریخی که بر جغرافیای ذهن یک رهگذر گذشته است

سالیان زیادی را از سر گذراندم تا درک کردم آنچه می‌نویسم؛ شعر، داستان یا فیلم‌نامه نیست. این‌ها شهروندان شهر درون من‌اند و اگر هرازگاهی متنی مرتکب شوم و یا تصاویری را سرهم کنم تا فیلمی شکل بگیرد، حتی اگر از این بابت سرمایه‌ی مادی دیگران در میان نباشد، سربار وقت دیگران بودنی در میان است!

آشنایی

خودنوشت

به روایت کارکرد

به روایت تصویر