• نیما یوشیج
  • وحید پیام نور
1 / 1

جدیدترین نوشت‌های وحید پیام نور

می 10, 2015

وداع روی شعله اجاق

یادت هست جابر؟ صدبار گفتم نکن ننه، تو رو به خاک آقات. تن ِ اون خدابیامرز ُ توی گور نرقصون! گفتی مگه چی کار کردم؟ گفتم جز جگر گرفته، کار نکرده هم مونده؟ گفتی: ها! گفتم زهرِ مار! صدبار به آقات گفتم: این نطفه‌ی حیضه، معصیتش پای ِ من. بیا این زنگوله‌ی پا تابوتُ بندازیم. مگه به گوشش رفت؟ الهی که خواب مونده بود. اول همکلاسی‌هاتُ یخه می‌کردی، گفتم ننه، نکن! بعد جف پاتو کردی به یه نعل که مردسه واسه بچه سوسلاس! : پس می‌خوای چه‌کاره شی؟ ـ وردست میض‌رضا، شوفر. بعد خبر اومد با مواد گرفتنت. پنج سال رفتی حبس. گفتی رفاقتی گردن گرفتی و رفیقت درت میاره، بعد گفتی صحنه ساختم نرم خدمت! هرروز یه دروغ‌ـ دونگی […]
می 6, 2015

اسرار نویسندگی، چطور خوب بنویسیم

خواندن این متن، مستلزم حوصله است و همچنین آشنایی بیش از دو سال با این کمترین، اگر فاقد این دو باشید؛ شاید وقت گرامی‌تان بیهوده سپری شود؛ نگارنده‌ی این سطور، هیچ مسئولیتی در این خصوص پذیرا نیست.   یکی از ویژگی‌های اخلاقی‌ام، مرور گذشته است. هرازگاهی به گذشته سرک می‌کشم تا تجربیاتم را از یاد نبرم و مبادا دوباره یکی را تکرار کنم؛ مبادا وقت بسوزد و برای زندگی کم بیاید. سیزدهم اردی‌بهشت سال گذشته، طی پستی رسمن پایان یا نیمه رهاسازی کارگاه‌های مجازی شعر، داستان و فیلم‌نامه را اعلام کردم. تنی چند از عزیزان غرغر کردند و تنی چند نفس راحتی کشیدند. هم‌اکنون که دو ـ سه روز از سالروز آن اعلام می‌گذرد، روزهای زیادی از سر گذرانیده شده […]
آوریل 29, 2015

درباره دیالوگ‌نویسی

با توجه به پاره‌ای از ملاحظات، پاسخ یکی از دوستان در خصوص دیالوگ را اینجا درج می‌نمایم.   همان‌طور که می‌دانید، شخصیت‌های داستان، به چند نوع سخن می‌گویند. سخنی که از ذهن او عبور می‌کند (نریشن). سخن یک‌سویه (منولوگ) و گفتگو یا همان دیالوگ. مباحثی که در ذیل ازنظر می‌گذرد، برای هر سه نوع نقل‌قول قابل‌استفاده است. در کارگاه‌های فیلم‌نامه‌نویسی، همیشه به هنرجویان توصیه می‌کنیم مادام که از چفت‌وبست روایتشان مطمئن نشده‌اند، دیالوگ ننویسند. قصد عمومیت دادن این پیشنهاد را برای داستان و رمان ندارم چراکه از اساس، فرق فیلم‌نامه و رمان در این است که فیلم‌نامه‌نویس باید بر اساس الگو فیلم‌نامه‌اش را پیش ببرد؛ یعنی باید نقطه‌ی شروع و پایان فیلم‌نامه‌اش را بداند و همچنین نقاط عطف را مشخص […]
آوریل 29, 2015

دور و نزدیک

صدای فریادها نزدیک‌تر می‌شد. اگر تاریک نبود می‌شد فهمید چند نفرند و می‌شد فهمید چه می‌خواهند. به‌آرامی پنجره را بستم با خودم گفتم: بازهم اعتراض! اصلن گور بابایشان. تب این‌ها هم چند روز دیگر می‌خوابد. مگر ما همین‌طور نبودیم؟ می‌خواستیم دنیا صدامان را بشنود اما داوود دوست داشت دیده شود. آن‌قدر چپ زد که چپ نگاهش کردند و چپه‌اش کردند توی گوری که دوست داشت در روسیه باشد اما آخر سر از عراق درآورد. کار خدا را می‌بینی؟ می‌نشستیم تا صبح سیگار خاک می‌کردیم و مملکت را روی ریل می‌گذاشتیم. یک‌شب مثل همین حالا که ماه زیرلفظی می‌خواست و از دور صدای تیر می‌آمد، دست کرد توی کیف برزنتی‌اش و گفت: دوتا استکان بیار، بزنیم به زخم‌هامان! ـ زخم من […]
آوریل 28, 2015

اعترافات

با دستی که هنوز درد می‌کند، درب دستشویی را باز می‌کنم. این هم شد کار که دست ما را بند کرده؟ معلوم است این هم آن‌قدر به‌روزگارم خندیده که از گوشه‌ی چشم نداشته‌اش چکه می‌کند، شیرِ آب مسخره! در آینه خودم را مرور می‌کنم. تصویر مردی است که زمان، گوشه‌ی شقیقه‌هایش را گرد پاشیده و ریش‌هایش به علت تعریق، به هم چسبیده! باید برای بازخرید، کاری کنم. «چقدر خواب یک مسافرت خارجه، بدون اجازه و تشریفات اداری ببینم؟ مگر به همین راحتی میشه کنار کشید؟ اگه این حرفا رو بزنم؛ خودمم سر از صندلی درمیآرم!» چشم چپم هنوز می‌پرد و این، هیچ ربطی با صورتی که نباید بتراشم ندارد؛ همین‌طور به دیگر نبایدهایم! سخت است بخواهی هرروز باکسانی حرف بزنی […]
آوریل 27, 2015

دکتر سه نقطه دار

  : چرا لباستو درنیاوردی جانم؟ ـ دد در آو…وردم دیگه! : سوتینت رو هم باید باز می‌کردی. ـ ب برا چی؟ : خب معلومه جانم تا معاینت کنم. ـ مــمـ‌مگه ب‌ب‌باید ای‌ای‌ای‌اینم د‌ددر م‌ـم‌ـ‌می‌آوووردم؟ : پس من چطوری معاینت کنم؟ ـ ه‌ه‌هم‌م‌می‌ططط‌طوررری ن‌ن‌نم‌میشه؟ : اگه می‌شد که نمی‌گفتم لخت شی. من باید موقع کار راحت باشم. ـ وول‌ل‌لی آ.آق‌قـای دکــتر، م‌من این‌ططور رر…راح…ح.حت…ت ن‌ن‌نیس…ستم. فـ‌فکر مممیکنم شـش‌شما ای‌اینطوری هـ‌هم م‌میتونین مم…منو م.مع…ع.عااینه کن…نن…نین. : می‌خوای جامونو عوض کنیم؟ تو دکتر باشی من بیمار؟ ـ ممن مممش‌شککلم ر…رربطی ب.به تت‌تتنم نندن‌نداره. : همه‌اش به تن‌ات ربط داره جانم. به خاطر تجاوزی که بهت شده، ترسیدی و دچار این مشکل شدی، لختت نو نیست! منم که دکترتم، محرمتم، چه ایرادی داره […]
آوریل 26, 2015

رضا

  … و حتی به مخبرالدوله گفتم باید فکری به حال روزهای نیامده‌تان فرمایید. به معین التجار هم خاطرنشان شدم عوض آنکه حساب‌وکتاب کسبش را از رمال بخواهد، آقازاده‌اش را دلالت کند به ریاضیات و علم تجارت بلکه سرش عوض برهنه کردن نسوان و نوامیس رعیت به کار بیافتد و از سرباری‌اش کم شود. هین که خیره‌‌سری روزگار، سرای مملکت را سراسر سرانیده‌است به ویرانی. حاج غلامرضا بارچی پیشنهاد جلای وطن می‌داد. می‌گفت: : باید به هندوستان بروی. آنجا مناسب سرهایی چون شماست میرزا. هرکس سر در کار خودش دارد. و دستی به‌جای زخم بین ابروهایش کشید. ـ آنجا مستعمره است حاجی، در ثانی زوجه در هندوستان به آتش مرگ زوج سوزانده می‌شود. : استغفرالله … ـ یحتمل اگر ملک‌الموت […]
آوریل 23, 2015

از منِ تو به توی من

  فکر نکنم کسی جز من از اینکه یکی به شکم‌اش لگد بزند، خوشحال شه! می‌دونی؟ با خودم می‌گم: داره یادمی‌گییره به دنیا پشتِ پا بزنه. می‌دونی؟ اینو هیچوقت فراموش نکن، همه‌ی سختی‌هایی که می‌کشم؛ واسه خاطر ِ توئه. می‌دونی چقدر سخت می‌تونه باشه که هرروز، از صبح تا غروب، یه دست‌ت به کمرت باشه و یه دست‌ت به کار؟ مثلن همین دیروز، کلی خرت و پرت رو از کف اتاق جمع کردم، گذاشتم توی کشوها، صدبار هم گفتمابابا، یکی بیاد ریل این کشوها رو درست کنه…، اما کیه بشنوه؟ هنوز ظرفای صبحونه رو نشستم، کلی ساز رو هم تلمبار شده. می‌دونی که؟ جاز از همین دیگ و قابلامه‌ها پا گرفته. حالا بعدن برات تعریف می‌کنم چجوری! راستی، می‌دونی چن […]
آوریل 22, 2015

سوالهای بی جواب

من که حساب ِ همه چی رو کرده بودم. کجاش اشتباه بود آخه؟ نکنه روزنامه مث همیشه دروغ می‌گه؟ با اون تیتر مسخره‌اش «قربانی از دام گریخت.» ولی از اون طرف نشونیا درستن …، اما نبضش که نمی‌زد؟ یعنی چطور شد آخه؟ … باس برگردم و پیداش کنم و کارِ نیمه رو تموم. اگه بدبیاری پیش نیاد، باس به دکتره بگم، عمل رو بندازه توی بیمارستونی که اینو بستری کردن. همه چی ردیف میشه. فکر خوبیه به شرط اینکه این نگاه سنگینش ُ ازم ورداره… شیطونه می‌گه برو تو نخش، خودش تنش می‌خاره. مث همه. مث همه‌ی اونای دیگه. مث همین سگ‌جون ِ آخری؛ اما نه. این هنوز آخری نشده. فک نمی‌کردم کسی از این روش جون سالم به در […]
مارس 25, 2015

در امتداد حماقت های سرمایه‌داری

  چندی پیش، پستی داشتم در ارتباط با اسراف‌های تازه به دوران رسیده‌ها. مزید شگفتی است اگر عرض کنم پس از دستمال توالت طلا و لاک ناخن طلا، این بار، پیشرفت شگرفی در حماقت‌هایی ازاین‌دست را شاهدیم با بستنی با روکش طلا!   اخیراً کافه‌ای در دبی شروع به کار کرده است که گران‌ترین بستنی امارات را در منوی خود قرار داده است. گران‌ترین بستنی امارات که شبیه الماس کدر است از بستنی حاوی دانه وانیل ماداگاسکار، زعفران ایران و قارچ سیاه ایتالیا تشکیل‌شده است؛ اما مهم‌ترین ماده افزوده‌شده به این بستنی طلاست که البته قابل‌خوردن می‌باشد. هر کاسه بستنی ۲۳ قیراط برابر با ۴٫۶ گرم طلا همراه خود دارد. بستنی طلا در کاسه ساخت شرکت ورساچه ایتالیا به همراه […]
مارس 10, 2015

خلوت

شاید این حرف‌ها برای هیچ‌کس مهم نباشد؛ اما … آن‌هایی که سریال «خانه‌ی سبز» را ندیده‌اند؛ بدانند که از دستشان خیلی چیزها رفته. بازی خیره‌کننده‌ی مرحوم خسرو شکیبایی، یک‌طرف و حرف‌های سبزی که هر جا هر جا نمی‌توان زد و بیژن بیرنگ با همکاری مسعود رسام، خوب حرف‌هایی زدند. این مجموعه‌ی تلویزیونی اجتماعی ـ خانوادگی که در اپیزودهای ۴۰ دقیقه‌ای از شبکه‌ی دو سیما پخش می‌شد، درواقع روایت رضا صباحی (مرحوم خسرو شکیبایی) یک وکیل دادگستری بود درباره‌ی مسایلی که برای «خانه‌ی سبز»ی‌ها رخ می‌داد. خانه‌ی سبز یک آپارتمان ِ خانوادگی بود. در طبقه‌ی نخست آن آقاجون (داریوش اسدزاده) و خانم جون (حمیده خیرآبادی) به‌عنوان والدین رضا، در طبقه دوم، رضا و عاطفه صدر (مهرانه مهین ترابی) در طبقه‌ی سوم، […]
فوریه 26, 2015

این روزها…

سلام. می‌دانم نیستم. می‌دانم می‌آیید و می‌خوانید و می‌روید. می‌دانم در این مدت که نبوده‌ام ۲۹ برداشت از مطالب بدون درج منبع شده. آن‌وقت آیا این انصاف است که آدم بیاید و بنویسد؟ صدالبته در ننوشتن بی‌انصافی بیشتری است و آدمی پی بهانه که باشد، پیراهن خلیفه‌ای که خود کشته را بیرق قیام می‌کند. از اساس این روزها گرفتار امور انتشارات هستم. پایان سال است و باید پیش از خوردن به نوروز، کتاب‌ها را از چاپخانه بیرون کشیده باشیم والا بحث عیدی بچه‌ها و شیرینی چاپچی و لیتوگراف و … در کنار سایر هزینه‌ها، آدمی را نماز آیات لازم می‌کند. این هم از شوخی، روحیه‌ی مان عوض شد. برویم پی کارمان. یک برنامه‌هایی برای اینجا دارم، اما چون هر برنامه‌ای […]
ژانویه 1, 2015
سید محتبی علمدار

یازدهم دی‌ماه

روزهای تقویم، یکی پس از دیگری، می‌آیند. مناسبت‌ها، میان تقویم شبیه ترکش‌های یک بمب خوشه‌ای پخش‌شده‌اند. مناسبت‌های خوب، مناسبت‌های خوب‌تر، مناسبت‌هایی که فکر می‌کنیم بد هستند … از تمام این روزها و شب‌ها که بگذریم، در جغرافیای کشوری که تو، برای حفظ حریمش به سرفه افتادی، مردمانی هستند که لااقل تو دوستشان داشتی. دیگران را کاری ندارم، این دوستان مناسبت‌های مختلفی را به من تبریک می‌گویند. مثل نوروز، مثل روز تولدم، سالروز ازدواجم یا … انکار نمی‌کنم دوستانی دارم که حتی شب یلدا را تبریک می‌گویند یا چهارشنبه‌سوری را. این تبریک‌ها را می‌گذارم به‌حساب خوش‌قلبی‌شان؛ اما تبریک ولنتاین را نمی‌فهمم یا خیلی تبریک‌های دیگر را. این میان آغاز سال نو میلادی اما … نمی‌دانی وقتی می‌گویند ۱۱ دی، کریسمس، سال […]

به علت عدم عضویت، وابستگی و همکاری با گرو‌های سیاسی تشابه احتمالی مواضع صاحب‌امتیاز به‌منزله تائید دیدگاه ایشان نیست.

مطالب این تارنگار، بیانگر دیدگاه شخصی صاحب‌امتیاز بوده و به‌هیچ‌عنوان بیانگر مواضع نهادها و گروه‌هایی که در آن‌ها عضویت دارد نیست.