جولای 19, 2014

غزه در استادیوم

  چقدر فلسطین باید خاک قی کند تا صهیون مرتفع‌تر از ۱۱ سپتامبر برای هواپیماها دست تکان دهد؟     چقدر خاک برای سرتان کافی است؟ سرطان ِ سردمداری عطش خون و خاکستر! چقدر خانه می‌خواهید مگر روی آب روی تارهای عنکبوت روی خاکی که به صاحبش حتی وفا نمی‌کند؟ چقدر هیولا میان تلویزیون از شما حمایت کند کافی است تا تالاسمی خاک و خون‌خواهی‌تان را … درمان ندارد خریت دودمانی که دو بیست سال سرگردانی بیابان را، به یک قوطی کنسرو و خدا را، به گوساله‌ای مصوت ترجیح انسانیت را هم به هیچ تاخت می‌زنند!   همهمه‌ی استادیوم‌های برزیل در تب کاشت باغچه‌ای میان تور دروازه‌ی میزبان حتی صدای گریه‌ی کودکان غزه را محو نمی‌کند.   من با همین […]
جولای 14, 2014

طرحی از ۱۳۸۲

  بوی پوتین پاهایم گرفته چشم‌هایم نشسته منتظر کبوتر زیتون زارهای شمال در کوچ ِ خواب‌های هفتم …   ۷          7 7       7             7 7              7
می 2, 2014

پرواز عشق ـ محمدرضا لطفی را انتخاب کرد

  به بهانه‌ی پر کشیدن خالق بال در بال، محمدرضا لطفی، تقدیمی‌ای به آن حضرت درویش، پیشکش دوستان می‌شود…   امروز چرا محمدرضا؟ امروز چرا؟   هنوز گله از چرا برنگشته است هنوز لابه‌لای نیزار کسانی پی کسایی رفته‌اند و بازنیامده‌اند و عشق لاغرتر از قبل قیامت کرده روی سیم‌های تار گرگان اما دشت سهمی از تو، نخواهد داشت باور کن محمدرضا قطعه‌ی هنرمندان، اشتهای سیری‌ناپذیری دارد!   امروز چرا؟   تو که نباشی، سیگارهای لعنتی به سمت کدام نت شلیک کنند؟ و صدای یحیی از گلوی کدام تار تاریکی، خواب‌هایم را روشن کند؟ سالار، امروز چرا؟   قافله‌ات را صدا بزن عارفـ ـ‌انه درویش! خان ِ هیچ تفنگی گلوی چاووش تو را هم آورد نبود و نیست با کدام […]
فوریه 10, 2014
وحید پیام نور

دری باز می‌شود به بهشت

  برای وحیده   در تو دری باز می‌شود به بهشت  در من دری … … به جهنم که جیب‌هایم پر از جنایات بانکی ست در من، دری جیغ می‌کشد در من، کسی گوش‌هایش را گرفته و هرروز چشم‌هایش تنگ‌تر می‌شود در تو، گلدانی لبخند می‌زند و شب‌ها پروانه‌ها، پیله‌های تنهایی‌شان را پاره می‌کنند در تو در تو… در تو کدام خوبی خانه نکرده است هنوز روی فونداسیون ِ مسطح قلبی که سال‌هاست، وفادار بسم‌الله ست. آغاز می‌کنیم با سلام و سجل‌هایمان با یک جلد کلام‌الله به هم گره می‌خورند بدون ِکلیشه‌ی گل و گلاب بدون ِ رقص سیم رباب عربی می‌رقصد زمین و ما در فارس‌ترین لحن عاقد در هم می‌شویم بی‌هراس از دینار و درهم و جیب‌هایی که چرک […]
ژانویه 15, 2014

از این جاده

  ازاینجاده به تو می‌رسم. درازی موهایت را میان ِ ما جاگذاشته‌ای و پیچ‌وتاب ِ اندامت سر ِ هر پیچ تابلوهای اخطاردهنده است عبور می‌کنم از سمت راست از سمت چپ با دنده‌ای که تو انتخاب می‌کنی از خواب بیدار می‌شوم تا تو را ببینم جلوی درِ ترمینال در ازدحام اعلام مقصدهای دور و نزدیک در اختلاف طبقات چه فرق می‌کند هواپیما یا قطار اتوبوس یا سواری برای من که با پای پیاده عاشقت هستم. ۲۲ خورداد ۱۳۹۲ ـ زرند، کرمان
نوامبر 17, 2013

عباس جعفری

  نمی‌دانم چه شد که یاد عباس جعفری افتادم. این بی‌سروته را به آن بی‌نشان ِ نام‌آشنا تقدیم می‌کنم.   به تقدیر می‌اندیشم به این‌که زمین گیسوان بلندش را کوتاه می‌کند به اینکه کوهنوردی راه بازگشت را پیدا نمی‌کند، به اینکه یک نفر صدایش می‌زند: عباس … باس … س سس به یاد عباس جعفری، لبخند می‌زنم روبروی دوربین عکاسی تا ثبت شوم و پشت ِ سرم، کوه‌ها زوزه می‌کشند! طبیعت، عاشقانه در آغوش می‌کشد مردی را که برای ماندن آفریده نشده بود دست‌هایش کویری بود و پاهایش، او را مدیریت می‌کرد! پلنگ‌های ایرانی، نامش را صدا می‌زنند و شب‌ها، از نپال صدای آب کوچ لک‌لک‌ها را به خاطر می‌آورد تا بنشیم و به تقدیر فکر کنیم   ۲۶ آبان […]
اکتبر 3, 2013

جریمه

  گناه ِ من از لب‌های تو آغاز می‌شود سلام اینجا، پائیز است؛ حوالی ی نامه‌هایت باتلاق‌های ویتـنام گریه می‌کنند، برگ‌ها بوی خنده‌های بلوار کشاورز می‌دهد تا یادم نرفته از یادت نبر جریمه‌های کودکی‌ام را همچنین نت‌هایی که روی سیگارهایم نوشته بودم را دود نکن برای بچه‌ها ضرر دارد دیروز لب‌هایت را در غروب جاگذاشته بودی، دیگر تکرار نشود! صدای تار موهایت را هم برایم ضبط کن، اینجا قرن‌هاست عقربه‌ها بیات‌شده‌اند، اگر برنگشتم آزادی پائیز را ازاینجا بفرستی هر جا که خواستی، راستی کلاس ِ پنجم هم که بودم، دوستت دارم جریمه می‌شدم خانم معلم را تو حالا جریمه نکنی هم دوستت دارم ـ دوستت دارم ـ دوستت دارم دوستت دارم ـ دوستت دارم ـ دوستت دارم دوستت دارم ـ […]
سپتامبر 21, 2013

هی …

  هی سلام هی خداحافظ و میان این دو هی زندگی ما را «هی» می‌کند.
آگوست 19, 2013

نیشا ـ بور موهایت

برای وحیده   آمده‌ام از پشت تمام جیغ‌های چراغ‌راهنما و صوت‌های چهارراه در گلوی پلیس قرمزترین برق لبت مرا میخکوب می‌کند روبروی تابلویی نیمه‌کاره کارگران مشغول کارند و یک بی‌احتیاطی‌ی من مغول‌ها را از سطرهای کناری به سمت غرب حرکت می‌دهد تا نیشا ـ بور موهایت پریشان شود بمیرم پلاستیک آرامشی که خریده بودم پاره شد و فقط این چند بوسه مانده و یک بغل تختخواب روبروی رادیوی نفس‌هایت خش‌خش می‌کند برگ‌ها توی تختخوابمان و پائیز آغاز می‌شود از سرخی گونه‌هایت و خیسی لب‌ها روی لب ـ ـ هـــــــــا (روی پنجره رد انگشت‌هایت را دنبال می‌کنم) [فوکوس دور، چراغ‌های دکل مخابرات است فوکوس دورتر، چراغ‌های چشمک‌زن دکل تلویزیون پر از رؤیاهای عامیانه و تبلیغ‌هایی در حال و هوای همه‌چیز عالیست […]
جولای 10, 2013

انقلاب آرامش

  اتفاقن جای عاشقانه‌هایم همین‌جاست میان موج جمعیت معترضین گرانی میان صف ِ نان و اصلن هر جا که می‌خواهد باشد وقتی به ساده‌ترین شکل ممکن عاشقت هستم. می‌خواهم همین وسط دستت را بگیرم بالا ببرم و با نواختن سرود ملی یا خواندن ترانه‌ای حتی تو را قهرمان این فصل زندگی معرفی کنم تو را به دوستانم : این، بانوی همیشه‌ی سرزمین سینه‌ی من است با انگشت‌های کشیده و موهای خرمایی‌اش پشتم ایستاده و حالا می‌توانیم انقلاب کنیم اول علیه خودمان و بعد جهانی که هیچ‌وقت نظم نمی‌گیرد ـ حساب کار دستت باشد آقای پیراهن ِ سفید و یقه‌ی سه سانتی که دستت بی‌هوا بالا می‌رود رأی می‌دهی از بخار شکم سونا می‌روی تا شکمت را آب کنی و باز […]
ژوئن 3, 2013

روایتی از تو ـ لالایی انگشت‌هایت …

  از انگشت‌های کشیده می‌ترسم از ظریفی جثه‌ها هراس دارم کمر ِ باریک و بینی کوچک میان ِ خونم آدرنالین می‌پاشد بااین‌همه وحشت رمز اشتیاقم به تو معلوم نیست.   مجهول نیست حرفی، اشاره‌ای معلوم تویی که معمولن که نه همیشه توی سینه‌ات جایی برای ترس‌های من داری کشیدگی انگشت‌هایت لابه‌لای موهایم قشنگ‌ترین لالایی است و ظرافت زنانه‌ی اندامت کاش ندامتگاه من باشد تا از باریکه‌ی کمرت به نور، عبور حضور، شعور … کرورکرور قافیه دارم برای از تو سرودن اگر دست‌هایت بگذارند بیدار که شدم دوباره گوشه‌ای از تو را جار می‌زنم. ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ ـ گرگان
می 31, 2013

روایتی از تو ـ من تا ما

  به‌جای خالی تو روی تخت دست می‌کشم گرمایت را جاگذاشته‌ای پلک‌هایم می‌افتد   دست دراز می‌کنم و داغی استکان تصویر کمر تو را توی سرم پخش می‌کند فرش خیس می‌شود من و تو، توی تخت شنا می‌کنیم.   کرکره‌ی چشم بالا که می‌رود دوباره کنارمی خیالم تخت می‌شود. ۸ خرداد ۱۳۹۲ ـ گرگان
آوریل 17, 2013

آنلاین برای وحیده

□ بدون استخاره و تردید دوستت دارم بدون اماواگر و … ای‌کاش هرروز صبح چشم‌هایت بیدارم می‌کرد برای نماز و نان نم‌زده توی سبد سفره‌ای ساده باشد و دست‌های تو چای بریزد آن‌قدر ماتت باشم که از یاد ببرم لقمه را باید جوید آن‌قدر خیره‌ات باشم که از یاد ببرم چقدر دیرم شده آن‌قدر توی فکر تو باشم که چای سرد را دم ِ در هورت بکشم اسب که ندارم با مترو به جنگ بروم میان بوی عرق و صدای دست‌فروشان تلفنت را جواب بدهم: من هم دلم برای تو تنگ می‌شود دلم برای تو تنگ بشود دلم برای تو تنگ اگر نشده بود برایت نمی‌نوشتم این نامه را نامه‌های رسیده نامه‌های نرسیده نامه‌هایی که روزهای بعد روزهایی که میان‌نامه‌ها […]