دسامبر 6, 2016

تقدیر و تشکر

درود به دوستان و یارانِ جان. مقدمه‌چینی ندارد. اینکه وعده‌ها می‌دهی و می‌روی لابه‌لای روزمره‌گی‌های زندگی‌ات گم می‌شوی؛ به پوزش و توجیح و مقدمه‌چینی خلف وعده را هیچ دلیلی نیست. باری بهر جهت غرض اینکه شعف روزهای خوش به دنیا آمدن باران، تحت تاثیر خواست خدا دچار تحول شد. مشیت الهی استوار گردید جسم مادر به خاک سرد سپرده شود. شکر است خدا را و یقین که هر میلاد اشارتی است به مرگ و هر مرگ، میلادی است دیگر گون. مشغله‌های این ایام از هر دو جهت به قدری این کمترین را گرفتار کرده بود که حتی فرصت نشد پیام‌های سرشار از محبت دوستان و تسلیت گویی‌هایشان را پاسخگو باشم. به این کمترین، مراتب تقدیر و سپاس خود از عزیزانی […]
ژوئن 21, 2015

دست‌هاش (پری)

عنوان این داستان را دست‌هاش گذاشته بودم ولی این اثر در برگزیده های آکادمی داستان گردون، با نام «پری» منتشر شد.   دست‌هاش می‌لرزد و نگاهش از گوشه‌ی دشت به گوشه‌ی دیگرش می‌دود. به‌تندی تکه‌های گوشت را با دندان از استخوان می‌کشد و لابه‌لای نفس‌ها، جویده و نجویده، فرو می‌دهد. سرش را پایین می‌گیرد هرازگاهی که از زیر نگاه می‌کند؛ پشت صورت استخوانی‌اش گرگی زوزه می‌کشد. : «یواش‌تر خا، مِپره میان گلوت‌ها.» ـ «اوهوم.» : «نگفتی از کُجه میایی؟» دستش را پرت می‌کند پشت سرش، ملچ مولوچ کنان چیزی می‌گوید که نمی‌فهمم.     …   : «حالا اون‌جه کجایه؟» ـ «تهرون.» : «دِروغم مِگه! تهران کُجه، این‌جه کجه؟!» سکوت که از راه برسد، دیگر چه فرق می‌کند کجای جهان ایستاده‌ای؟ […]
می 10, 2015

وداع روی شعله اجاق

یادت هست جابر؟ صدبار گفتم نکن ننه، تو رو به خاک آقات. تن ِ اون خدابیامرز ُ توی گور نرقصون! گفتی مگه چی کار کردم؟ گفتم جز جگر گرفته، کار نکرده هم مونده؟ گفتی: ها! گفتم زهرِ مار! صدبار به آقات گفتم: این نطفه‌ی حیضه، معصیتش پای ِ من. بیا این زنگوله‌ی پا تابوتُ بندازیم. مگه به گوشش رفت؟ الهی که خواب مونده بود. اول همکلاسی‌هاتُ یخه می‌کردی، گفتم ننه، نکن! بعد جف پاتو کردی به یه نعل که مردسه واسه بچه سوسلاس! : پس می‌خوای چه‌کاره شی؟ ـ وردست میض‌رضا، شوفر. بعد خبر اومد با مواد گرفتنت. پنج سال رفتی حبس. گفتی رفاقتی گردن گرفتی و رفیقت درت میاره، بعد گفتی صحنه ساختم نرم خدمت! هرروز یه دروغ‌ـ دونگی […]
می 6, 2015

اسرار نویسندگی، چطور خوب بنویسیم

خواندن این متن، مستلزم حوصله است و همچنین آشنایی بیش از دو سال با این کمترین، اگر فاقد این دو باشید؛ شاید وقت گرامی‌تان بیهوده سپری شود؛ نگارنده‌ی این سطور، هیچ مسئولیتی در این خصوص پذیرا نیست.   یکی از ویژگی‌های اخلاقی‌ام، مرور گذشته است. هرازگاهی به گذشته سرک می‌کشم تا تجربیاتم را از یاد نبرم و مبادا دوباره یکی را تکرار کنم؛ مبادا وقت بسوزد و برای زندگی کم بیاید. سیزدهم اردی‌بهشت سال گذشته، طی پستی رسمن پایان یا نیمه رهاسازی کارگاه‌های مجازی شعر، داستان و فیلم‌نامه را اعلام کردم. تنی چند از عزیزان غرغر کردند و تنی چند نفس راحتی کشیدند. هم‌اکنون که دو ـ سه روز از سالروز آن اعلام می‌گذرد، روزهای زیادی از سر گذرانیده شده […]
آوریل 29, 2015

درباره دیالوگ‌نویسی

با توجه به پاره‌ای از ملاحظات، پاسخ یکی از دوستان در خصوص دیالوگ را اینجا درج می‌نمایم.   همان‌طور که می‌دانید، شخصیت‌های داستان، به چند نوع سخن می‌گویند. سخنی که از ذهن او عبور می‌کند (نریشن). سخن یک‌سویه (منولوگ) و گفتگو یا همان دیالوگ. مباحثی که در ذیل ازنظر می‌گذرد، برای هر سه نوع نقل‌قول قابل‌استفاده است. در کارگاه‌های فیلم‌نامه‌نویسی، همیشه به هنرجویان توصیه می‌کنیم مادام که از چفت‌وبست روایتشان مطمئن نشده‌اند، دیالوگ ننویسند. قصد عمومیت دادن این پیشنهاد را برای داستان و رمان ندارم چراکه از اساس، فرق فیلم‌نامه و رمان در این است که فیلم‌نامه‌نویس باید بر اساس الگو فیلم‌نامه‌اش را پیش ببرد؛ یعنی باید نقطه‌ی شروع و پایان فیلم‌نامه‌اش را بداند و همچنین نقاط عطف را مشخص […]
آوریل 29, 2015

دور و نزدیک

صدای فریادها نزدیک‌تر می‌شد. اگر تاریک نبود می‌شد فهمید چند نفرند و می‌شد فهمید چه می‌خواهند. به‌آرامی پنجره را بستم با خودم گفتم: بازهم اعتراض! اصلن گور بابایشان. تب این‌ها هم چند روز دیگر می‌خوابد. مگر ما همین‌طور نبودیم؟ می‌خواستیم دنیا صدامان را بشنود اما داوود دوست داشت دیده شود. آن‌قدر چپ زد که چپ نگاهش کردند و چپه‌اش کردند توی گوری که دوست داشت در روسیه باشد اما آخر سر از عراق درآورد. کار خدا را می‌بینی؟ می‌نشستیم تا صبح سیگار خاک می‌کردیم و مملکت را روی ریل می‌گذاشتیم. یک‌شب مثل همین حالا که ماه زیرلفظی می‌خواست و از دور صدای تیر می‌آمد، دست کرد توی کیف برزنتی‌اش و گفت: دوتا استکان بیار، بزنیم به زخم‌هامان! ـ زخم من […]
آوریل 28, 2015

اعترافات

با دستی که هنوز درد می‌کند، درب دستشویی را باز می‌کنم. این هم شد کار که دست ما را بند کرده؟ معلوم است این هم آن‌قدر به‌روزگارم خندیده که از گوشه‌ی چشم نداشته‌اش چکه می‌کند، شیرِ آب مسخره! در آینه خودم را مرور می‌کنم. تصویر مردی است که زمان، گوشه‌ی شقیقه‌هایش را گرد پاشیده و ریش‌هایش به علت تعریق، به هم چسبیده! باید برای بازخرید، کاری کنم. «چقدر خواب یک مسافرت خارجه، بدون اجازه و تشریفات اداری ببینم؟ مگر به همین راحتی میشه کنار کشید؟ اگه این حرفا رو بزنم؛ خودمم سر از صندلی درمیآرم!» چشم چپم هنوز می‌پرد و این، هیچ ربطی با صورتی که نباید بتراشم ندارد؛ همین‌طور به دیگر نبایدهایم! سخت است بخواهی هرروز باکسانی حرف بزنی […]
آوریل 27, 2015

دکتر سه نقطه دار

  : چرا لباستو درنیاوردی جانم؟ ـ دد در آو…وردم دیگه! : سوتینت رو هم باید باز می‌کردی. ـ ب برا چی؟ : خب معلومه جانم تا معاینت کنم. ـ مــمـ‌مگه ب‌ب‌باید ای‌ای‌ای‌اینم د‌ددر م‌ـم‌ـ‌می‌آوووردم؟ : پس من چطوری معاینت کنم؟ ـ ه‌ه‌هم‌م‌می‌ططط‌طوررری ن‌ن‌نم‌میشه؟ : اگه می‌شد که نمی‌گفتم لخت شی. من باید موقع کار راحت باشم. ـ وول‌ل‌لی آ.آق‌قـای دکــتر، م‌من این‌ططور رر…راح…ح.حت…ت ن‌ن‌نیس…ستم. فـ‌فکر مممیکنم شـش‌شما ای‌اینطوری هـ‌هم م‌میتونین مم…منو م.مع…ع.عااینه کن…نن…نین. : می‌خوای جامونو عوض کنیم؟ تو دکتر باشی من بیمار؟ ـ ممن مممش‌شککلم ر…رربطی ب.به تت‌تتنم نندن‌نداره. : همه‌اش به تن‌ات ربط داره جانم. به خاطر تجاوزی که بهت شده، ترسیدی و دچار این مشکل شدی، لختت نو نیست! منم که دکترتم، محرمتم، چه ایرادی داره […]
آوریل 26, 2015

رضا

  … و حتی به مخبرالدوله گفتم باید فکری به حال روزهای نیامده‌تان فرمایید. به معین التجار هم خاطرنشان شدم عوض آنکه حساب‌وکتاب کسبش را از رمال بخواهد، آقازاده‌اش را دلالت کند به ریاضیات و علم تجارت بلکه سرش عوض برهنه کردن نسوان و نوامیس رعیت به کار بیافتد و از سرباری‌اش کم شود. هین که خیره‌‌سری روزگار، سرای مملکت را سراسر سرانیده‌است به ویرانی. حاج غلامرضا بارچی پیشنهاد جلای وطن می‌داد. می‌گفت: : باید به هندوستان بروی. آنجا مناسب سرهایی چون شماست میرزا. هرکس سر در کار خودش دارد. و دستی به‌جای زخم بین ابروهایش کشید. ـ آنجا مستعمره است حاجی، در ثانی زوجه در هندوستان به آتش مرگ زوج سوزانده می‌شود. : استغفرالله … ـ یحتمل اگر ملک‌الموت […]
آوریل 23, 2015

از منِ تو به توی من

  فکر نکنم کسی جز من از اینکه یکی به شکم‌اش لگد بزند، خوشحال شه! می‌دونی؟ با خودم می‌گم: داره یادمی‌گییره به دنیا پشتِ پا بزنه. می‌دونی؟ اینو هیچوقت فراموش نکن، همه‌ی سختی‌هایی که می‌کشم؛ واسه خاطر ِ توئه. می‌دونی چقدر سخت می‌تونه باشه که هرروز، از صبح تا غروب، یه دست‌ت به کمرت باشه و یه دست‌ت به کار؟ مثلن همین دیروز، کلی خرت و پرت رو از کف اتاق جمع کردم، گذاشتم توی کشوها، صدبار هم گفتمابابا، یکی بیاد ریل این کشوها رو درست کنه…، اما کیه بشنوه؟ هنوز ظرفای صبحونه رو نشستم، کلی ساز رو هم تلمبار شده. می‌دونی که؟ جاز از همین دیگ و قابلامه‌ها پا گرفته. حالا بعدن برات تعریف می‌کنم چجوری! راستی، می‌دونی چن […]
آوریل 22, 2015

سوالهای بی جواب

من که حساب ِ همه چی رو کرده بودم. کجاش اشتباه بود آخه؟ نکنه روزنامه مث همیشه دروغ می‌گه؟ با اون تیتر مسخره‌اش «قربانی از دام گریخت.» ولی از اون طرف نشونیا درستن …، اما نبضش که نمی‌زد؟ یعنی چطور شد آخه؟ … باس برگردم و پیداش کنم و کارِ نیمه رو تموم. اگه بدبیاری پیش نیاد، باس به دکتره بگم، عمل رو بندازه توی بیمارستونی که اینو بستری کردن. همه چی ردیف میشه. فکر خوبیه به شرط اینکه این نگاه سنگینش ُ ازم ورداره… شیطونه می‌گه برو تو نخش، خودش تنش می‌خاره. مث همه. مث همه‌ی اونای دیگه. مث همین سگ‌جون ِ آخری؛ اما نه. این هنوز آخری نشده. فک نمی‌کردم کسی از این روش جون سالم به در […]
سپتامبر 26, 2014

چالش چالش کتاب!

    وحید پیام نور نقد و نظر نظرات ۱ جمعه ۴ مهر ۱۳۹۳ ۰۱:۱۲ ق.ظ خب انگار شکر خدا تب چالش کتاب، فروکش نمود و حالا می‌توان درباره‌اش حرف زد چراکه اگر همان زمان حرفی به میان می‌آمد، ممکن بود عده‌ای گمان آن برند که نگارنده‌ی این سطور را با معرفی کتاب، دشمنی است و از سویی به‌شخصه دوست داشتم تا کتب موردعلاقه‌ی دوستانم را بشناسم. باری بهر جهت.   نخست عارض بشوم با هر طرحی که مربوط به معرفی کتاب باشد، سخت موافقم اما همیشه در گزینش کلمات وسواس داشته‌ام. وقتی می‌گوییم چالش فضایی رقابتی در ذهن نقش می‌بندد که لااقل دو سو دارد. چالش‌های پیشین هم‌چنین بوده. یا این کار را انجام می‌دهی یا فلان جریمه را […]
جولای 19, 2014

غزه در استادیوم

  چقدر فلسطین باید خاک قی کند تا صهیون مرتفع‌تر از ۱۱ سپتامبر برای هواپیماها دست تکان دهد؟     چقدر خاک برای سرتان کافی است؟ سرطان ِ سردمداری عطش خون و خاکستر! چقدر خانه می‌خواهید مگر روی آب روی تارهای عنکبوت روی خاکی که به صاحبش حتی وفا نمی‌کند؟ چقدر هیولا میان تلویزیون از شما حمایت کند کافی است تا تالاسمی خاک و خون‌خواهی‌تان را … درمان ندارد خریت دودمانی که دو بیست سال سرگردانی بیابان را، به یک قوطی کنسرو و خدا را، به گوساله‌ای مصوت ترجیح انسانیت را هم به هیچ تاخت می‌زنند!   همهمه‌ی استادیوم‌های برزیل در تب کاشت باغچه‌ای میان تور دروازه‌ی میزبان حتی صدای گریه‌ی کودکان غزه را محو نمی‌کند.   من با همین […]