بخشی از اپیزود دوم (ازمابهتران) از رمان «قرارمان این نبود»

انقلاب آرامش
جولای 10, 2013
مختصر نقدی بر آنچه هستیم …!
جولای 30, 2013
نمایش همه

بخشی از اپیزود دوم (ازمابهتران) از رمان «قرارمان این نبود»

 

 

ملأ محسن گفت: هان! چه می‌خواهی؟ شیخ حسن گفته بود که عذر. از که؟ از نمی‌دانم از این ازمابهتران، ملأ ما سر در علوم دینی و عقلی داشتیم، با این معانی بیگانه‌ایم، قبول عذر دار. کدام عذر؟ از کدام گناه؟ اهل ظاهر عذر به گناه دارند و اهل باطن من لم یکن للوصال اهلا فکل احسانه ذنوب، به زبان رانند. تو از کدام تباری؟ ملأ محسن چیزی نداشت که بگوید، سرپائین انداخته بود و در دلش از خدا می‌خواست زمین دهان‌ باز کند و به‌یک‌بار ناپدیدش. ملأ محسن گفت: فکرت را زمین بگذار و از زمین بردار فکرت را؛ خود دریاب تا خود نیابی، از خود گذر تا خودبینی! خود بخواه تا خود نخواهی، مؤمن، مگر دربار حق‌تعالی تهی از مالک است که عذر خواه مخلوق شده‌ای؟ تو را چه می‌شود؟

 

 

راستش این آخرین سطری است که نوشتم و بعدازاین انگار این رمان متوقف شد. بااینکه می‌دانم چه چیزهایی قرار است اتفاق بیافتد و بااینکه اپیزود سوم را پیش‌ازاین اپیزود نوشته بودم ولی نمی‌دانم، در این جمله گیرکرده‌ام که ملأ محسن می‌گوید. واقعن آیا دربار باری‌تعالی تهی‌ی از مالک است مگر که عذر خواه مخلوق هستیم؟ ما را چه می‌شود؟

payaamnoor
payaamnoor
همین‌ که می‌آیی و می‌خوانی و حرف‌هایت را می‌زنی... چقدر خوب است...

2 دیدگاه ها

  1. ناشناس گفت:

    سلام.وبسایت زیبایی دارید. به منم سر بزنید. ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *